مینا و نیما

ویرانه خاطرات مینا و نیما

 
پایان
نویسنده : مینا - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

سلام به همه.

این آخرین پست این وبلاگ خواهد بود.

همه چیز رو فراموش کردم. تمام خاطراتم رو بایگانی کردم. این وبلاگ هم باید بایگانی بشه.

از همه اون هایی که توی مدت کنارم بودن ممنونم. به خاطر کمکهاتون، دعاهاتون، مهربونی ها و همدردیهاتون.

دلم برای همتون تنگ میشه.

دوستتون دارم و هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.

شاید یه روزی یه جایی دوباره شروع کردم به نوشتن. نمی دونم!!!


 
comment نظرات ()
 
 
سالگرد آغاز دوستی مینا و نیما
نویسنده : مینا - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
 

امروز 03/11/89 است. روزی شبیه باقی روزهای سال. اما برای من این طور نیست.

از صبح سعی کردم من هم فکر کنم امروز هم مثل روزهای دیگه ی این زندگی مزخرفه. چون دیشب به اندازه کافی اشک ریخته بودم. اما تلفن نیما همه چیز رو بهم ریخت. موضوع کاری بود اما نمی دونم چی شد که بحث به اینجا رسید که بهش بگم "می دونید امروز چه روزیه؟" و نیما هم در جواب بگه "اوهوم" و من خاطرات اون روز را برای هردویمان مرور کنم.

یک سال پیش دوستی مینا و نیما کسانی که این وبلاگ به نام آن ها ثبت شد، شروع شد. اما حتی این ارتباط آنقدر ادامه پیدا نکرد که برایش سالگرد بگیریم. سالگرد برای عشقی هنوز در قلب من وجود دارد و برای نیما بی معناست. هنوز نتونستم از ذهنم بیرونش کنم.

توی این مدتی که نبودم تمام سعیم رو کردم که ارتباط جدید بسازم. اما هر چی با آدم های بیشتری برخورد کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که نیما برای من بهترین بود.

امروز رو به نیما تسلیت گفتم به خاطر سالگرد دوستیش با خودم و خودم تبریک می گم با این که فقط توی قلب خودم از اون ارتباط یادگار مونده.

امروز خیلی کسل و بی حال شدم. پدرم حالش خوب نیست. دعا کنید بهتر بشه.

خدایا سال دیگه سوم بهمن حال و روزم رو بهترین از این قرار بده.


 
comment نظرات ()
 
 
تولدت مبارک دنیای ناگفته های من
نویسنده : مینا - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
 
امروز تولد وبلاگمه. وبلاگی که ساخته شد تا جایی باشه برای نوشتن مینا از عشقش. از کسی که فکر می کرد سالها در کنارش خواهد ماند. اما... از نبودن نیما افسوس نمی خورم. تصمیم داشتم از اینجا برم. اما حالا می بینم اینجا با تمام خاطرات خوب و بدش برام با ارزشه. بذار نیما با کنایه بگه با خاطراتت زندگی کن تا همیشه اما من اینجا رو دوست دارم. تمام دسترسیهای اینترنت شرکتمون رو بستن. شب میام به همتون سر می زنم. دوستتون دارم و خوشحال و ممنونم که یک سال کنارم بودید.
 
comment نظرات ()
 
 
شاید یه وبلاگ جدید
نویسنده : مینا - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
 

دارم به اسباب کشی فکر می کنم. شاید از اینجا برم.

دیروز تولد شیرین بود. اما متاسفانه اینترنت شرکت قطع بود. امروز دارم پست تبریک براش می ذارم.

شیرین جونم تولد مبارک. بهترین ها رو برای ٢٣ سالگیت و تمام سال های عمرت آرزو می کنم.

دیروز برای اولین بار سما رو بردیم خرید میلاد نور. دخترم توی بغل من بود و صداش در نمی اومد. خیلی دوست داشت بیرون رفتن رو. خوشش اومده. دخترم مثل خودم ددری میشه. شکر خدا که سالمه و کنارمه. خیلی به من وابسته شده. همش دوست داره پیش من باشه. وقتی من خونه باشم از دست کس دیگه ای شیر نمی خوره. تا منو می بینه می خنده و خودش رو می اندازه توی بغلم. الهی قربونش برم. عاشقشم. پنجشنبه براش وقت آتلیه گرفتم. تمام حقوقم که قبلاً بین سه تا خواهرزاده تقسیم می شد حالا خرج این خانم کوچولو میشه. خدا رو شکر سوگند خواهرش بزرگ شده و حیسودی نمی کنه.

خدایا باز هم شکرت. شکرت که چهار تا خواهرزاده مثل گل بهم دادی که هر کدوم رو که نگاه می کنم لذت می برم. از محمد که بهش افتخار می کنم که داره توی دبیرستان تیزهوشان درس می خونه و از اون متین و سوگند که به اندازه دنیا دوستشون دارم و از این سما کوچولوم که همه چیز روزهای زندگیم شده.یادم نرفته که چه حالی داشت...


 
comment نظرات ()
 
 
دوباره نگاه
نویسنده : مینا - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
 

کاش فقط می تونستم بفهمم توی ذهنت چی می گذره؟ به چی فکر می کنی فقط اون طور نگاهم می کنی که بند بند وجودم از هم گسسته می شه؟

خدایا با تو حرف زدم و گفتی خیلی خوبه. پس به خودت توکل می کنم. کمکم کن و از این سردرگمی نجاتم بده.


 
comment نظرات ()
 
 
درگیری ذهنی
نویسنده : مینا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
 

توی این مدتی که نبودم اتفاق های زیادی برام افتاد. اما ترجیح می دم چیزی راجع بهشون ننویسم.

توی محل کارم همه چیز بهم ریخته و بلاتکلیف موندم. دارم جای سه نفر از همکارام که استعفا دادن و رفتن کار می کنم.

بچه های این واحد رو دوست دارم. همه تقریبا توی یه رنج سنی هستن. واسه همین با هم صمیمی اند.

به بودن کنار نیما توی این واحد هم عادت کردم. روابطمون کاملاً رسمیه. البته بعضی وقت ها یاد گذشته میافتم با یه لبخند باهاش حرف می زنم و اون هم با یه لبخند مرموز که می خواد خیلی چیزها رو پنهان کنه جوابم رو می ده. ولی خوب این وضعیت از اون وقت ها که با هم حرف نمی زدیم و در مقابل هم جبهه گرفته بودیم بهتره. با امیرحسین هم یه دعوای کاری حسابی جلوی بقیه همکارام داشتیم. اما خوب الان با هم خوب شدیم. قبلاً با هیچ کدوم حتی سلام و احوالپرسی هم نمی کردیم.

از وقتی اومدم توی این واحد همش به این فکر می کنم که چی می شد اگه روابط من و نیما مثل دو تا دوست معمولی و صمیمی تا ابد ادامه پیدا می کرد؟؟؟!

حضور هیچ پسری رو توی زندگیم نمی تونم تحمل کنم. توی این مدت سعی کردم که یک رابطه جدید بسازم. اما هر پسری که اومد توی زندگیم بیشتر از دو روز نتونستم تحملش کنم. نمی دونم چرا این طوری شدم. اما بعد از نیما دیگه دوست ندارم کسی بهم بگه عزیزم یا خانمی. دوست ندارم به جز نیما پسر دیگه ای بهم بگه توپولی. وقتی این ها رو بهم می گن ازشون منتفر می شم.

راستی توی این مدت یه دوست خوب همیشه کنارم بود که خیلی بهم آرامش داد. تقریباً می شناسیدش اما به دلایل امنتی فعلاً نمی تونم اسمی ازش ببرم. اونم مثل من حال و روز خوبی نداره و توی شرایط بدیه. اما داریم بهم دلداری می دیم. از نسیم مهربون و دلنار عزیز هم ممنونم که باهام در تماس بودن.

برام خیلی دعا کنید. توی بلاتکلیفی بدی با خودم گیر کردم.


 
comment نظرات ()
 
 
بی کسی
نویسنده : مینا - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
 

هر روز بیشتر دارم به این نقطه می رسم که به جز خودم هیچ کس به فکر من نیست.

از دنیا دلزده شدم. از زندگی و از مردمی که محبت را خریت معنی می کنند.


 
comment نظرات ()
 
 
کمک
نویسنده : مینا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥
 

شدیداً به یک روانپزشک خوب نیاز پیدا کردم. کم کم دارم دیوانه می شم. خودم خوب حالم رو می دونم.

لطفاً اگه دکتر خوب توی این زمینه می شناسید بهم معرفی کنید.

کم آوردم دیگه...


 
comment نظرات ()
 
 
سکوت تلخ
نویسنده : مینا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

وقتی این آهنگ محسن یگانه رو گوش می کنم احساس می کنم تمام حرف های دل من و احساسم به نیما توی شعرش خلاصه شده...بی اختیار با این آهنگ گریه می کنم

روزای سخت نبودن با تو 

                  خلاء امیدُ تجربه کردم 

داغِ دلم که بی تو تازه می شد هم نفسم شد سایه ی سردم 

 

تو رو می دیدم از اون ورِ ابرا که می خوای سرسری از من رد شی 

آسمونُ بی تو خط خطی کردم ! چه جوری می تونی اِنقده بد شی ؟! 

 

سکوت قلبتُ بشکن و برگرد 

نذار این فاصله بیشتر از این شه 

نمی خوام مثل گذشته که رفتی دوباره آخرِ قصه همین شه

 

روزای سخت نبودن با تو 

                  دورِ نبودنتُ خط کشیدم 

تازه می فهمم اشتباهم این بود : 

                                                            چهره ی عشقمُ غلط کشیدم 

 

عشق تو دار و ندارِ دلم بود ! اومدی دار و ندارمُ بردی 

بیا سکوتتُ بشکن و برگرد که هنوزم تو دل من نمردی 

 

 

این طور که فهمیدم نیما از یک هفته پیش دیگه با مریم هیچ ارتباطی نداشته. مریم نه رفته مسافرت و نه این که شوهرش خونه بوده اما توی این مدت هیچ تماسی با نیما نداشته...

نمی دونم خدا برام چی می خواد! نمی دونم حکمت این که درست زمانی که احساس می کردم با همه چیز کنار اومدم و نبودن نیما رو پذیرفتم مجبور شدم بیام و بشم همکار نیمایی و دوباره درگیر خاطرات قدیمی بشم؟!


 
comment نظرات ()
 
 
بازی نسیم
نویسنده : مینا - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
 

بچه ها این روزها همه چیز بهم ریخته. از یه طرف درگیر تعویضم ماشینم و مشکلات مالی و از طرف دیگه دوباره با نیما صحبت می کنم ( البته خیلی رسمی و در مورد کار ). اما نگرانم که دوباره هوایی بشم. برام خیلی دعا کنید... خودم هم نمی دونم که چم شده؟!!

نسیم جونم لطف کرد و بازی رو انجام داد. منم می ذارمش توی وبلاگم. ازت ممنونم نسیم جونم که به خاطر من این بازی رو انجام دادی.

 

1. بدترین اتفاق زندگیت؟ 

نمیتونم بگم بدترین، ولی خب اینکه دانشگاهی که دوست داشتم قبول نشدم یه حسرت واسه همیشه رو دلم باقی گذاشته. 

2.بهترین اتفاق زندگیت؟              

بچه مامان و بابامم. خواهر دو تا داداشامم.  

3.بهترین تصمیمی که گرفتی؟   

درس خوندنو کنار نذارم. 

 4.بدترین تصمیمی که گرفتم؟   

نمیدونم.  فکر نمیکنم تصمیمام بد بوده باشه.      

5.بزرگترین پشیمونیم ؟

کم درس خوندم، به اندازه بزرگی هدفم واسش وقت نذاشتم.

 6.چه کسی تو زندگیت تاثیر گذاشته؟ 

مامان و بابام. پدربزرگم.

7.آرزوهات بگو؟

معلم دانشگاه بشم. (این آرزوی اول ابتداییمه) حالا اینه که دکتری بگیرم. آرزوی مامان و بابام و داداشمم واسه من همیشه همینه. 

8. به معجزه اعتقاد داری ؟

زندگیه خودم یه جور معجزه است از کوچیکی تا حالا. 9ماهگیم چند روز هیچی نخوردم، اما الان اینجام.

9.چقد خوش شانسی؟ 

نمیدونم. ولی فکر نکنم خیلی بدشانسم باشم.

10.خیانت+عشق+دروغ هر سه مکمل هم؟

کاش هیچکدومشون وجود نداشتن.

 11.از کی خیلی بدت میاد؟

خیلیا. نمیشه اسم بگم. 

12. تا حالا دل کسیو شیکوندی؟

اوهوم.  

13.چرا این اسمو واسه وبلاگت انتخاب کردی؟

این یکیو دیگه کلاً ندارم.

14.کیو از بچه های وب بیشتر دوست داری؟ 

معلوم نیست یعنی؟

15.تعریفی از زندگی خودت ؟ 

درس خوندن بزرگترین تفریحمه. قدر تجربیاتمو میدونم. خواستم که خوب زندگی کنم.

16.خوشبختی؟  

زندگی کردن با آدمایی که دوسشون داری و دوست دارن.

17.با گفتن این واژه ها چی به ذهنت میرسه؟   

 هلو: خوشگل

خـــــــــدا: خدا

 امام حسین:  افتخار میکنم که از نوادگانشم.

 اشک: چشمامو خوشگل میکنه.

 کوه: خب هیجان زده میشم. نمیدونم کدومو بگم درموردش. کلاً دوسش دارم.

 سریال فرار از زندان: دوست ندارم ببینمش.

هوش: خودم.

 ایمان مبعلی: ... کس دیگه پیدا نکرده این طراح سوال؟

ویلن: دوسش دارم.

خواهر شوهر: عروس نفهم.

رنگ چشمات: قهوه ای.

چه رنگی؟ آبی فیروزه ای.

  جواب دادن به تلفن و مسیج: دوست میدارم.

نسیم: زودرنج. حساس. عاطفی. مهربون. یکم شیطون. تأثیرگذار. درسخون. شب بیدار. پرتلاش.

 18.کلام آخر: 

مرسی میناجون

19. کسایی رو که دعوت میکنم:

هرکی مینا بگه. 


 
comment نظرات ()